سام سام ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه سن داره

مویا

دوست دارم لحظات زیبای بزرگ شدن پسرم را ثبت کنم آن لحظه ها که یادش شادی به دلش می آورد

نوستالژیک

1393/7/2 14:04
نویسنده : موژان
302 بازدید
اشتراک گذاری

30 شهریور ماه 1390 بود ،یادمه که رفتم بیمارستان جم برای اینکه جواب آزمایشم رو بگیرم  روی برگه آزمایش عدد بتا 317  بود. من که همش منتظر بودم که خانمی که مسئوله بهم بگه که معنیش چی  و اونم چیزی نگفت ازش پرسیدم این یعنی جوابش مثبتهههه؟؟/ خانم جواب داد بله. من که از خوشحالی سرم داشت گیج می‌رفت و همه جا رو مه آلود و تار می‌دید گفتم یعنی  من باردارم. خانم گفت بله  و من دیگههه نمی دو نستم از خوشحالیییی چه کار کنم یک حس کاملاا پروانه ای و خاصی بود حس مادر شدنم . امروز که برای خرید به خیابان جم رفته بودم و از کنار بیمارستان جم گذشتم یادم افتاد که 3 سال پیش بود همین روزها که بهترین خبر زندگیمو شنیدم . خدایا ممنونم از لطف بیکرانی که قسمت ما مادرها کردی و به ما داشتن این حس زیبا رو هدیه دادی. خدایا ازت میخوام به تمام کسانی که آرزوی مادر شدن دارن اگه که توی خیرشون هست فرزند بدی که اونها هم این حس زیبا رو تجربه کنند و من همیشه برای این موضوع برای اونهایی که واقعا آرزوی مادر شدن رو دارن از ته ته دلم دعا می‌کنم و بعدش هم دعا می‌کنم که همه مامانا از جمله من مامانای لایقی باشند و کودکانشون رو خوب بزرگ کنن و خداوند سلامتی و نعمت و به همه بچه‌ ها بدههه.

 گلم امروز دقیقا  2 سال و 4 ماه و یک روزه که به این دنیا اومدی  و 28 ماهه تمومه که  من هر روز چشمای خوشگلت رو دیدم و  از خدا خواستم که همیشه شاد و سلامت باشی.  بزرگ شدنت مثل برق و بادههه اصلا اینقدر زود بزرگ می‌شی که بعضی وقتی فکر می‌کنم مگهه میشه این قدر زود زمان بگذره .  دیروز از توی کیفت پولاتو در اورده بودی و یک حس مردونه جالبی بهت دست داده بود منم که می‌خواستم هم باهات بازی کرده باشم و هم اینکه امتحانت کنم بهت گفتم پسرم به  منم پول می‌دی که برای خودم ماشین بخرم . سریع پولتو بهم دادی گفتم نه حالا پیشت باشه بعدا ازت می‌گیرم ولییی کلیی اصرار  کردی که ازت بگیرم . همون موقع یک دختری که فقیر بود داشت از ماشین‌ها کمک می‌خواست که من بهت گفتم می‌خوای پولت رو به این نینی بدی که پول ندارهه . سریع پولو بهش دادی. و دختر هم بهت لبخندی زد و ازت گرفتش و رفت . دخترک کمی کثیف و سیاه بود و تو این و با همه بچه ‌گیت حس کرده بودی . بهم گفتی نینی اه اه شده . بعد من و بابایی گفتیم آره دیگه نی نی پول نداشته حموم بره و غذا بخورهه برای همین کثیفه حالا با پولی که بهش دادی می‌ره حموم می‌کنه و غذا می خورهه. تندی رفتی بقیه پولاتو اوردی و  گفتی که اینا رو هم می‌خوای بدی به نی نی . من و بابایی که تحت تاثیر کارت بودیم نمی دو نستیم چی باید بگیم بهت . گفتیم  نی نی دیگه رفته اینا رو برای خودت نگه دار. اما  اون لحظه دعا کردم همیشه همین طور بمونی دوست داشتنی دست و دل باز و مهربون .

پسندها (1)

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مویا می باشد